![]() |
![]() |
|
| "اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست" |
|
یک داستان جالب:
از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند.
زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.
از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.
يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.
در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.
بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.
همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط مریم.ف |
|
|
ميدوني چرا وقتي گريه ميکني، چشمات رو مي بندي؟
وقتي ميخواي بخندي، وقتي ميخواي کسي رو ببوسي، وقتي ميخواي تو رويا بري، و ... چشمات رو مي بندي؟ چون قشنگترين چيزهایي که در اين دنيا هست، ديدني نيستند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:31 توسط مریم.ف |
|
|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم يکي از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر ميکرد. جوان بار ديگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو دوم نيز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود... اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد.. دستش رو دراز کرد... اما... گاو دم نداشت..! زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است و بعضي مشکل.. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:26 توسط مریم.ف |
|
|
دانه اولي گفت : " من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم " و بدين ترتيب دانه روئيد ." نتیجه: همیشه منتظر بدست آمدن بهترین وقت برای انجام یک کار نباشید و کار را شروع کنید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:25 توسط مریم.ف |
|
|
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد... حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:24 توسط مریم.ف |
|
|
متن زیر صرفا جنبه مزاح دارد، بخوانید: در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی میكرد كه سالها بچهدار نمیشد. او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه منظرهای روبروشد؟ فكركنید. . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:42 توسط مریم.ف |
|
|
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
"ببخشید آقا؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین: بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید. مرد بالن سوار: شما باید مهندس باشید. مرد روی زمین: بله، از کجا فهمیدید؟؟ مرد بالن سوار: چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟ مرد روی زمین: شما باید مدیر باشید. مرد بالن سوار: بله، از کجا فهمیدید؟؟؟ مرد روی زمین: چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:41 توسط مریم.ف |
|
|
ابوبصير از اصحاب امام صادق(عليهالسلام) تعريف ميكند كه: همسايهاي داشتم كه از همكاران سلطان ظالم و ستمكار بود و ثروت زيادي از كنار اين سلطان به دست آورده بود، و كنيزان و غلاماني داشت و هر شب مجلسي از عيّاشان تشكيل ميداد و به لهو و لعب و عيش و طرب ميگذرانيد و چند كنيز آوازهخوان و مطرب داشت كه ميخواندند و شراب ميدادند و ميخوردند. چون اين فرد همسايه من بود هميشه صداي آن منكرات از خانه او به گوش ما ميرسيد و ما را ناراحت ميكرد.
چندين بار به او گوشزد كردم كه صداي ساز و آوازت، موجب اذيت و آزار من و خانوادهام ميشود؛ ولي متاسفانه توجه نميكرد، و اصرار و تكرار من به جايي نميرسيد؛ تا يك روز گفت: من مردي مبتلايم و اسير شيطان شدهام اما تو گرفتار شيطان و هواي نفس نيستي. اگر وضع مرا به صاحب خود آقا حضرت صادق(عليهالسلام) بگويي شايد حضرت دعايي كرده و خداوند مرا از پيروي نفس نجات دهد. ابوبصير ميگويد: سخن آن مرد بر دلم نشست. وقتي خدمت امام صادق(عليهالسلام) رسيدم؛ داستان همسايهام را به آن حضرت عرض كردم. حضرت فرمود: وقتي كه به كوفه برگشتي او به ديدن تو خواهد آمد، به او بگو جعفر بن محمد(عليهماالسلام) ميگويد اگر كارهاي زشت و ناپسندت را ترك كني؛ من برايت بهشت را ضمانت ميكنم. وقتي به كوفه برگشتم مردم به ديدنم آمدند آن همسايهام نيز با آنها بود، وقتي مهمانها رفتند و اطاق خلوت شد؛ گفتم وضع تو را براي امام صادق(عليهالسلام) شرح دادم حضرت فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو آن اعمال زشتت را ترك كن تا من برايت بهشت را ضمانت كنم. آن مرد تا اين سخن را شنيد گريهاش گرفت. گفت تو را به خدا آقا امام صادق(عليهالسلام) اين حرف را به تو زد. گفتم به خدا قسم حضرت اينگونه فرمودند. گفت: براي من همين بس است و از منزلم خارج شد. پس از چند روز كه گذشت فردي را به دنبال من فرستاد، وقتي نزد او رفتم ديدم پشت در ايستاده و برهنه است گفت: هر چه مال داشتم در محلش صرف كردم و چيزي باقي نگذاشتم، براي اين است كه بدون لباس ماندهام. من سريع به دوستان مراجعه نموده و مقداري لباس كه او را تامين كند تهيه كرده، و برايش آوردم. بعد از چند روز پيغام داد مريض شدهام بيا تو را ببينم. در مدت بيمارياش مرتب از او خبر ميگرفتم و با داروهايي به معالجهاش مشغول بودم. بالاخره يك روز به حال احتضار رسيد. در كنار بسترش نشسته بودم و او در حال مرگ بود. در آن حال بيهوش شد؛ وقتي بهوش آمد در حالي كه لبخند ميزد گفت: اي ابابصير صاحبت امام صادق(عليهالسلام) به وعده خود وفا كرد، اين را گفت و ديده از جهان بست. در همان سال وقتي به حج رفتم در مدينه خدمت امام صادق(عليهالسلام) رسيدم، در منزل اجازه ورود خواستم، همين كه وارد منزل شدم هنوز يك پايم در خارج منزل بود كه حضرت فرمود: اي ابابصير ديدي ما به وعده خود نسبت به همسايهات وفا كرديم؟! اي دوست عزيز؛ حاضريد كه امروز به امام عصرمان، مهدي فاطمه(عليهماالسلام) قولي بدهيم؟ قول بدهيم كه دست از گناهامون برداريم تا امام زمان(عج)، رضايت خدا، خود و در نهايت بهشت را برايمان تضمين كند. و چه چيز بالاتر از اين كه خدا و امام زمان(عج) از ما راضي باشد؟ چه چيز لذت بخشتر از اين است كه امام زمان(عج) به گونهاي به ما خبر دهند كه از شما راضي هستم؟ راهش واضح و روشن است و امام صادق(عليهالسلام) به ما آموزش دادهاند. بياييم و از امروز قول دهيم كه اعمال ناپسند را ترك كنيم. براي راحت انجام شدن اين كار، ميتوانيم تمرين كنيم و گناهان را يك به يك كنار بگذاريم و از خود امام زمان(عج) مدد جوييم. يقين داشته باشيم كه اگر با اخلاص درخواست كنيم، حتما كمكمان ميكنند. برگرفته از بحارالانوار، ج 11 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:40 توسط مریم.ف |
|
|
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است. تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند. نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:38 توسط مریم.ف |
|
|
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسید شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ گفت: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:37 توسط مریم.ف |
|
|
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:41 توسط مریم.ف |
|
|
هميشه بخند
آيا ميدانستيد که برای اخم کردن 43 ماهيچه و برای لبخند زدن 17 عضله در صورت به کار گرفته ميشود؟
پس داشتن چهره ای خندان خيلي آسان تر از عبوس بودن است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:37 توسط مریم.ف |
|
|
نویسنده ای مینویسد:
کودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:32 توسط مریم.ف |
|
|
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسهتون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!» رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.» مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجهفرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجهفرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت. 5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خردهفروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامهربزي کنه، و تصميم گرفت بيمهي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبتشون به نتيجه رسيد، نمايندهي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.» نمايندهي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.» نتيجههاي اخلاقي:
ن1. اينترنت چارهساز زندگي نيست. ن2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:31 توسط مریم.ف |
|
|
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . نتيجه اخلاقي : هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:29 توسط مریم.ف |
|
|
شبي از پشت يک تنهايي غمناک و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم.تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم! پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي ابي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي : ( دلم حيران و سرگردان چشماييست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي ان چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم!) همين بود اخرين حرفت..... و من بعد از عبور تلخ و غمگين نگاهت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غرور ساکت و نلرنجي خورشيد وا کردم. نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا ؟ شايد خطا کردم! و تو بي انکه فکر غربت چشمان من باشي!!!! ؟! نمي دانم چرا؟ تا کي؟ براي چه؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد.... و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت.....و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد... و بعد از رفتنت گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهربوني دانه بر ميداشت!! تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد....وبعد از رفتنت انگار کسي حس کرد که من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت!!! ناگهان کسي حس کرد که من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....و بعد از رفتنت درياچه بغض کرد.کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد!!!!! هنوز اشفته ي چشمان زيباي توام ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ ؟؟؟ کسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت: " تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو" در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتي مابين اشک و ترديد وحسرت کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است!!! و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر... نمي دانم چرا؟؟؟؟ شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايش دعا کردم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:4 توسط مریم.ف |
|
|
صداي چکش سرخ فام به همه حاضرين فهماند که دادگاه رسميست و متهم هم خداوند جهان آفريننده موجودات قاضي نعره زد متهم را به جايگاه بياوريد اما منشي دادگاه اعلام کرد متهم غايب است و قاضي باز نعره زد عيب ندارد و ما هم در غياب متهم به اتهاماتش رسيدگي مي کنيم و حکم غيابي صادر خواهيم کرد :قاضي رو به حاضرين کرد و گفت موارد اتهامي خداوند به شرح ذيل مي باشد متهم به چه حقي انسانها را آزاد گذاشت متهم به چه حقي به انسانها حق انتخاب راه بد را داد متهم به چه حقي اعلام کرد که همه انسانها برابرند متهم به چه حقي ثروت را حق همه مي داند متهم به چه حقي ما را که عمري براي دينش جان کنده ايم رها کرده و با همه انسانهاي گناهکار يکي مي داند!؟ و با چه جراتي اين بي عدالتي را انجام مي دهد!؟ خداوند متهم است به سوء استفاده از قدرت خدائيش خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد که چطور چنين چيزي ممکن است که انسانهاي فقير حق خود را از ما بخواهند انسانهاي فقير و پليدي که جز دزدي کار ديگري ندارند خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد و اگر نتواند پاسخگو باشد من امروز او را در همين دادگاه ودر مقابل همه شما از خدائي خلعش مي کنم و خداي ديگري انتخاب خواهم کرد خداوند متهم است که آزادي به انسانها داد که هر غلطي که مي خواهند انجام بدهند و کار ما را سخت کرد خداوند متهم است به مهرباني بيش از حد که ظلم به انسانهاست خداوند متهم است به کفران نعمت بخاطر آفرينش اينهمه کهکشان و کره در صورتي که براي ما انسانها تنها بايد يک کره زمين و بهشت و جهنم را مي آقريد و حداکثر خورشيد و ماهي که روز را گرم و شب را روشن کند تا دزدان در امنيت نباشند خداوند متهم است به آفرينش عشق تا امروز اينچنين کار ما با اين جوانهاي هميشه احمق سخت شود خداوند متهم است به 000 به ناگاه فردي ژنده پوش از بين حضار در دادگاه بلند شد و گفت : خداوند من همه صحبتهايش را در کتابهاي آسمانيش گفته شما حق نداريد خداوند عشق را متهم کنيد و مرد ژنده پوش در حالي که اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد شما حق نداريد خداي مرا متهم کنيد بخاطر خوب بودنش من وکيل خداوند خواهم بود و يکي يکي سوالات شما را پاسخگو خواهم بود قاضي نگاهي سراپا تحقير به مرد ژنده پوش انداخت و گفت : آيا تو بي مقدار وکيل همان خداوندي هستي که ادعا مي کند همه ثروتهاي جهان آفريده اوست !؟ و قاضي بدون اينکه متتظر پاسخ وکيل باشد ادامه داد : خداوندي که به همه موجوداتش نعمت و پول فراوان مي دهد آيا وکيل ثروتمند تر از تو پيدا نکرد تا در اين دادگاه به اين عظمت و در جمع هيئت منصفه با شخصيت و با اصالت اينچنين تحقير نکند ما را بخاطر هم صحبت شدن با يک گدا زاده و وکيل گفت : اي قاضي ! خداوند بنا بر گفته خودش مرا ثروتمند ترين انسان روي زمين قرارداده . اما از آنجا که تعريف شما از ثروت چيز ديگريست ، پس نمي توانيد ثزوت مرا ببينيد و خداوند من ثروتمند ترين بنده اش را نزد شما فرستاده ، اما شما کوردلان چشم دل نداريد تا ببينيد ثروت بيکران مرا که عشق است و قاضي نعره زد : اي وکيل گدا زاده ! حد خودت را بشناس و پا را از گليم چند سانتي خود فراتر نگذار و تنها به سوالاتي که از تو پرسيده مي شود پاسخ بده و وکيل که از نظر من نويسنده اين «حقيقت داستاني» که در دادگاه بودم يک فقير ثروتمند بود ادامه داد و من امروز با همه دانشم که عشق من است در برابر شما هستم تا همه اتهامها را با دليل عشق که موجه ترين و روشن ترين برهان است رفع کنم و وکالت متهمم که خداي من است را بر عهده گيرم پس لطفا يک به يک اتهامها را بگوئيد تا از متهمم رفع اتهام کنم و قاضي نعره زد : اولين اتهام خداوند اين است که به چه حقي پس از آفرينش انسان به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش انسان . در حالي که انسانهاي پست و گناهکاري در اين جهان هستند که به خاطر فقر دزدي مي کنند . آيا شکم اينقدر ارزش دارد که بخاطرش دزدي کنند و گناه کنند خداوند چرا به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش يک دزد فقير اين هم مدرک که در آخرين کتابش گفته : فتبارک الله احسن الخالقين و متهم پاسخ داد : اي قاضي در ابتدا خدا را سپاس مي گويم که لااقل قبول داري که اين قرآن گفته اوست و اگر خداوند به خودش تبريک گفت بخاطر آفرينش نوع بشر بود نه دزدي که شما با ثروت اندوزي حق او را خورديد تا از سر ناچاري به دزدي پناه آورد و قاضي گفت اي وکيل براي بار چندم است تذکر مي دهم حواست به گليم خودت باشد همچنين دليل تو رد است و اين اتهام پابرجا که با بررسي ساير اتهامها در نهايت راي لازم صادر خواهد شد اما اتهام دوم موکل شما به چه حقي اعلام کرد که انسان آزاد است تا گناه کند و کفر بگويد و وکيل پاسخ داد : اي قاضي ! خداوند من به اين خاطر همه را آزاد آفريد تا کارهاي آنها ارزش داشته باشد زيرا عبادت از روي اختيار ارزش دارد تا عبادت با چوب و چماق و دور از گناه بودن پاک ماندن در يک فضاي بدون گناه شق القمر نيست انساني که بخاطر ترس از گناه از جامعه فرار مي کند و دست به هيچ کاري جز عبادت نمي زند از نظر خداي من يک عابد نيست بلکه يک انسان ترسوست و قاضي ادامه داد : دهان کثيفت را ببند اي وکيل ! تو داري علنا به ما توهين مي کني و مارا ترسو مي خواني احمق اين اتهام هم رفع نشد و اضافه شد به اتهام اول که در هر دو مورد جرم ثابت شده است اما اتهام سوم : به چه حقي خداوند حق انتخاب راه بد را به انسانها داد و وکيل پاسخ داد : به اين خاطر که اگر راه بد وجود نداشت که ديگر انتخاب معنا نداشت و خوب بودن ارزش نبود زيرا اگرهمه خوب بودند که ديگر چه نياز به آزمايش خوبها بود شما فرشتگان را در نظر بگيريد چه بي مقدارند در مقايسه با انسان که شب و روز فقط چاپلوسي مي کنند و خداوند به اين خاطر بود که به خودش بخاطر آفرينش انسان تبريک گفت و خداوند به اين خاطر راه بد را آفريد تا به افرادي مثل شما ثابت کند که کافران مومن چه پليدند که امروز خدايشان را با کارهايشان محاکمه مي کنند قاضي نعره اي سر داد و از جايگاه خود برخاست تا وکيل را مجازات کند اما سايرين مانع شدند و در خواست بخشش کردند و قاضي نعره زد افسوس که اکنون زمان محاکمه خداوند است و در پايان دادگاه حتما تو را مجازات خواهم کرد اما اتهام چهارم : چرا خداوند کفران نعمت کرد و اينهمه کهکشان و ستاره و سياره آفريد در حالي که يک زمين و بهشت و جهنم و خورشيد و ماه کافي بود و وکيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند هيچ چيز را بدون دانش و بيخود نيافريده ،و بدان تو اگر بر تاثير ستارگان بر روي زندگي و آينده جامعه بشر دانش داشتي يقينا تنها همين دانش براي شناخت و پرستش خداوند کافي بود و تو چه مي داني که در کهکشانهاي ديگر چه موجودات مرئي يا نامرئي زندگي مي کنند!؟ پس لطفا در مورد چيزي که شعورش را نداري سخن مران و قاضي چکش را به سوي مرد ژنده پوش پرتاب کرد تا مثل قبل چکش هم از خون سر مرد ژنده پوش لعاب گيرد و قاضي رو به مرد کرد و گفت اين اتهام هم ثابت شد و حال اتهام پنجم خداوند به چه حقي شيطان را آفريد تا امروز بر خلاف ما کار کند و مايه رنجش ما باشد ، در حالي که تا قيامت زنده باشد و مجازات نشود و وکيل پاسخ داد اي قاضي خداوند از اين روي شيطان را آفريد تا اراده شما را بيازمايد شيطاني که تنها گناهش پيشنهاد دادن به انسانهاست که کارهاي پليد انجام دهند اما انسانها در قبول يا رد پيشنهاد اختيار دارند و شيطان هنوزم که هنوزه خداوند را عبادت مي کند و قبولش دارد اما شما پست تر از شيطان او را به محاکمه مي کشانيد و قاضي اسلحه اش را از جيب خود در آورد و بدون هيچ اخطاري به سوي وکيل شليک کرد و اين بار قاضي قهقهه بلندي زد و گفت : حال بگو که آيا من شيطانم اي پليد !؟ و وکيل در حالي که خون از شانه اش سرازير بود زير لب زمزمه کرد : اي کاش لااقل شيطان بوديد و قاضي با آرامش خاصي گفت : محاکمه را ادامه مي دهيم اتهام ششم... اتهام پنجم هم ثابت شد اتهام دهم... اتهام دهم هم ثابت شد اتهام هزارم... آنهم ثابت شد و آخرين و بزرگترين اتهام :خداوند به چه حقي عشق را آفريد تا جوانان امروز اينچنين هرزه و کثيف شوند و وکيل همه تلاشش را کرد تا آخرين دفاع را از خداوند بکند و گفت خداوند عشق را آفريد تا نگاهبان نوع بشر باشد خداوند عشق را آفريد تا دختر و پسر بدور از همه چيز و همه جا دل به هم ببندند تا به ابديت بپيوندند و حال مشکل شماست که نمي توانيد خوشي اين جوانان را ببيند و نمي گذاريد تا با عشقشان خلوت کنند و شما کثيف تر از حيوانات هستيد که با خلوت عاشقان هم کار داريد و صداي تير خلاص به ذهن مرد ژنده پوش که افتخارش وکالت عشق بود شنيده شد و مرد ژنده پوش کشته راه عشق شد که مرگ در آن جائي ندارد و به ناگاه تو گوئي پژواکي از همه پرستش گاههاي جهان شنيده شد که مي گفت : اگر من به خودم تبريک گفتم بخاطر خلق اين نوع انسان بود و بس به ناگاه در بين حاضرين ولوله اي در گرفت اما قاضي گوش جان نداشت تا اين نداي اهورائي را که هميشه و به همه زبانها در ابديت طنين انداز است بشنود و با چکش سرخ رنگ خود که از خون انسانهاي آزاده لعاب داده شده بود ضربه اي از دور به ذهن همه حاضرين کوبيد و گفت : آن مرد را که به سزاي اعمالش رسانديم و اينک نوبت ايراد حکم متهم است و شيطان دادستان اين دادگاه خوشحالترين فرد حاضر در دادگاه بود پس از شنيدن سخنان وکيل متهم و با توجه به تعداد بسيار زياد اتهامهاي وارد شده و وجود دلائل و شواهد مستند و مدارک کافي و با توجه به سکوت متهم که قطعا علامت رضاست من اعلام مي کنم که خداوندا شما در مورد همه اتهامات وارده مجرم شناخته شديد و شما انسانها را کافر مي دانيد اگر خدائي نداشته باشند اما خود شما خدائي نداريد . پس به خودتان کافريد پس اي خداوند من شما را کافر مي دانم و دستور مي دهم تا از اين پس همه ياد شما را اعدام کنند و شما را درگورستان ذهنشان و در قسمت کافرها به خاک بسپارند و از اين پس شما را از درجه خدائي خلع مي کنم جنازه اين وکيل را هم ببريد در گورستان کافرهاي بي نام و نشان دفن کنيد ختم دادگاه را اعلام مي کنم به احترام قاضي قيام کنيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:2 توسط مریم.ف |
|
|
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:53 توسط مریم.ف |
|
|
پرسید به خاطر کی زنده هستی ؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم به خاطر هیچ کس پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟ با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو با یک چشم پر از اشک بهش گفتم به خاطر هیچ چیز . ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟ در حالی که گریه می کرد گفت : به خاطر کسی که برای هیچ زنده است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:54 توسط مریم.ف |
|
|
پنج وارونه چه معنا دارد ؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:24 توسط مریم.ف |
|
|
واي، باران؛ باران... واي، باران؛ باران؛ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:19 توسط مریم.ف |
|
|
دستهامان نرسيده ست به هم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:40 توسط مریم.ف |
|
|
آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود. آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت . آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم . آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان . آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي » آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است . آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است . آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم . آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم . اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش. آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد. آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم . آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد. آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد. آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد . آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد. آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست . آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن . و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست . و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت انسانهاي انسان است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:31 توسط مریم.ف |
|
|
الو سلام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:28 توسط مریم.ف |
|
|
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
عشق طوفانی ومتلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست، دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند، دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق بینایی را میگیرد، دوست داشتن بینایی میدهد.
عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم، از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند، دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.
عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که: “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند” که حسد شاخصه ی عشق است عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است یک ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 19:22 توسط مریم.ف |
|
|
در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙ يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙ فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙ و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙ ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙ در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙ و خداوند اين فکر را پسنديد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 19:18 توسط مریم.ف |
|
|
تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي... چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم.... و درخت تنها عشق را پيدا کرد. عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل ... و درخت تنها عشق را پيدا کرد عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 19:17 توسط مریم.ف |
|
|
نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم
در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه تنهایی ام شو کلبه غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزو های رنگی ام در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا می یابی! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:43 توسط مریم.ف |
|
|
در لحظه وداع من و تو گويي كه جان نبود هرگز جهان نبود
ماه و ستاره ها ، خورشيد مرده بود ميخواستم كه باز بمانم كنار تو ، امكان آن نبود ميخواستم كه پا بكشم از ديار تو ، تاب و توان نبود چشمي نبود تا تو را سير ببينمت ، دستي نبود كه بكشم بر سر و صورتت اشكم نمي چكيد كه آرامشم دهد ، قلبم نمي تپيد تا كه بدانم زنده ام آن لحظه خواستم كه بجويم پناهگاه ، فرياد و آه و ناله بر آرم خدا ! خدا! آندم گويي كه جان نبود ، هرگز جهان نبود ، گويي خدا هم نبود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:45 توسط مریم.ف |
|
|
در آن روزي كه بار سفر بسته ام و كوچه غبار گرفته زندگي را غريبانه پيموده ام ،
آسمان ميگويد : ستاره ام را برده اند ، زمين ميگويد : لاله ام را چيده اند ، شمع مينالد : پروانه ام را كشته اند اما من هر وقت كه موج خاطره ها به چشم هجوم مي آوردند در هر قطره اشكي كه مي افشانم مينالم كه ....... دلم را شكسته اند! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:42 توسط مریم.ف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره من |
بمان تا کاری کنی نه کاری کنی تا بمانی . با پای پیاده هم که شده است سفر کن در ماندن می پوسی.
سلام دوستان.لطفا براي پيوند زدن اين وبلاگ از عنوان تنهاترين تنها (مريم) استفاده نماييد. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |